نگاهم را به
روي خاك مي كشانم شايد رد پايي از تو باشد
انقدر ميروم
تا نشانه اي از تو باشد
انقدر ميروم
تا نشانه اي از تو بيابم
نگاهم خسته
وپاهايم ناتوان امابازهم
منتظر ميمانم
تا جمعه اي ديگرشايد
اسب نفس بريده را طاقت
تازيانه نيست
بلبل پرشكسته را خيال
اشيانه نيست
بريده ام از اين زمين
بريده ام از اسمان
به جز خيال نام تو دراين
دلم بهانه نيست
منتظران ظهور مهدي برترين هاي هر زمان اند.
يا علي دستم به دامانت بگو مهدي كجاست
بوسه ام تقديم دستانت بگو مهدي كجاست
چترم باز باشد يا بسته فرقي نمي كند
بي تو اسمان دلم هميشه ابريست
بياوگله بي پاسبان حيران را
از استانه كشتارگاه برگردان
زندهام باتو پژمرده ام بي نام تو
حاضرم پرپر شوم در محضر ديدار تو
كجاستي كه نمي ايي الا تمام بزرگي ها پرنده بي تو چه كم صحبت بهار بي تو چه بي
رنگ است.
هم زمان با صبح
چشم خورشيدي توجهت پنجره را ميكاود
دشت روشن شده از روشني رخسارت
ابر بيداري در غربت ما ميبارد
بال اگر ذوق پريدن دارد
صبح اگر ميل دميدن دارد
باغ اگر سبزتراز سبز امد
بركت اب زلالي است كه از چشم ترت
ميبارد
باغ بيدار است باغبان باتپش قلب تو اين
مزرعه را سختر ميكارد
بي گمان ماه كف دست تورا مي بوسد
ورنه در سايه ي طولاني شب
اي كه امكان بهاراني
بي اشارات دو چشم تو زمين مي بوسد